طوطیان شکر شکن شیرین سخن نقل کردهاند که یکی از یارانم در مکتب علممان دست بر قلم دارد و اهل دل است. شعر میگوید و قوت قالباش نان و خرما میباشد (هوا میخورد و کف پس میدهد). این دوست خوش بیان ما همچنین مولانا را الگوی خود دانسته و به حق هم که شباهتهای بسیاری میان این دو شاعر بزرگوار است. هر دو در شعر ید طولایی دارند. هر دو در هنگام گفتن شعر میرقصند؛ یکی رقص سماع و دیگری جمیله! مولانا بادهی عشق مینوشد ولی دوست ما لب به سیگار، آبجو، ویسکی، تکیلا، عرق سگی و حتی عرق نعناع نمیزند.
گویند که شبی رفیق ما قهوه خورده و بدون فکر به اینکه این نوشیدنی مُدّر است به بستر خواب میرود. آدرنالین قهوه اثر کرده و باعث میشود که ایشان در خواب رویای صادقه ببینند. شخص یوشیج به خوابش آمده و گفته: شعرای تازی را بیاورید. پس از مدتی مکث فرموده که شعرای باحال را بیاورید! سپس رو به دوست ما کرده و فرموده که شعر مرا بخوان* در این هنگام ناگهان از خواب پریده و همراه آهنگ و رقصکنان، مانند رودی خروشان شعر میگفته است. یاران آن حضرت که از طغیان اشعار فکشان به زمین چسبیده بود سخنان مراد خود را به سرعت رشتهی تحریر در میآوردند. این شعر فردای آن شب چنان ولولهای در دانشکده به پا میکند که کسی تابحال مشابه آن را به یاد ندارد.. شاه بیت این شعر در ذیل آورده شده است:
گرم مشـــــــــروط شــــــوم یا نـــــه
تــــــــــــــرا بند کفشم*** نـپــــنـدارم
همانطور که مشاهده میکنید این شعر به انسان حس خاصی میبخشد. حس غریبی که واقعا آدم را جر و واجر میکند.
* این داستان کوچکترین تلمیحای با داستان مرعش نجفی، بهجت تبریزی، امجد قزوینی، اشرف کابلی و کبری تصمیمی(!) ندارد.
** متاسفانه این دوست ما بر اثر عفونت مثانه و گرفته شدن مجاری دستگاه تناسلی که ادرار را به مغز بواسطهی نشتی داخلی Bypass میکرد فوت کرد. خدایش بیامرزد!
*** با جرح و تعدیل
گویند که شبی رفیق ما قهوه خورده و بدون فکر به اینکه این نوشیدنی مُدّر است به بستر خواب میرود. آدرنالین قهوه اثر کرده و باعث میشود که ایشان در خواب رویای صادقه ببینند. شخص یوشیج به خوابش آمده و گفته: شعرای تازی را بیاورید. پس از مدتی مکث فرموده که شعرای باحال را بیاورید! سپس رو به دوست ما کرده و فرموده که شعر مرا بخوان* در این هنگام ناگهان از خواب پریده و همراه آهنگ و رقصکنان، مانند رودی خروشان شعر میگفته است. یاران آن حضرت که از طغیان اشعار فکشان به زمین چسبیده بود سخنان مراد خود را به سرعت رشتهی تحریر در میآوردند. این شعر فردای آن شب چنان ولولهای در دانشکده به پا میکند که کسی تابحال مشابه آن را به یاد ندارد.. شاه بیت این شعر در ذیل آورده شده است:
گرم مشـــــــــروط شــــــوم یا نـــــه
تــــــــــــــرا بند کفشم*** نـپــــنـدارم
همانطور که مشاهده میکنید این شعر به انسان حس خاصی میبخشد. حس غریبی که واقعا آدم را جر و واجر میکند.
* این داستان کوچکترین تلمیحای با داستان مرعش نجفی، بهجت تبریزی، امجد قزوینی، اشرف کابلی و کبری تصمیمی(!) ندارد.
** متاسفانه این دوست ما بر اثر عفونت مثانه و گرفته شدن مجاری دستگاه تناسلی که ادرار را به مغز بواسطهی نشتی داخلی Bypass میکرد فوت کرد. خدایش بیامرزد!
*** با جرح و تعدیل
