شنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۰۸

The Atheist

چند روز هست که از کارم زدم بیرون و اعصاب درستی ندارم. حال مضخرفی دارم ولی هر جور شده سعی می‌کنم که نشون بدم اوضاع کاملا تحت کنترلمه اما بعضی موقع‌ها واقعا کم میارم. نمی‌دونم اینکه سعی کنم خودم رو بیرون نریزم خوبه یا نه. خنده‌های هیستریک می‌کنم و وسطش یه دفعه یاد مشکلاتم می‌افتم. دستم رو بلند می‌کنم که به میز بکوبم ولی قبل از اینکه به میز برسه فکر اون ماجراها دستم رو شل می‌کنه.
تو اینجور مواقع آدم بدجور احساس می‌کنه که باید مشکلش رو به یکی بگه. می‌گن یکی از روش‌هایی که برای اثبات وجود خدا به کار می‌ره همین نیاز به معبود تو لحظاته تنهاییه. واقعا هم که یکی از برهان های اعتقاد به خداست. اینقدر حس قوی‌ای هست که می‌تونی به چند تا خدا ایمان بیاری!
تو وضعیت به این مذخرفی، فکر به خدا و تئوری تکامل هم سراغم اومده! دارم خل می‌شم. نمی‌دونم شاید هر‌چقدر که وجود یه معبود واسم به معنی باشه اما مطمئنم که توی عبادت یه حس خوبی هست. منظورم فقط همون حسه هست. مثلا یه شارلاتانی پولت رو میدزده ولی اینقدر قشنگ ذهنت رو با حرفاش تحت تاثیر می‌ذاره که دوست داری تو اون حس بمونی. من اون حس رو ندارم ولی یا اینکه می‌دونم عبادت کار پوچیه، اون حس رو می‌خوام که بهم اعتماد به نفس بده. شاید بهتره برم سراغ یوگا و ذن